خرید بک لینک

امروز یکی از روزهای سختی بود که توی تقویم زندگیم ثبت شد. خیلی خیلی ت خ م ی بود امروز. بدجوری برزخ بودم. بدجور فشار روانی امروز رو میتونم بگم توی سال ۴۰۳، برای اولین بار تجربه کردم. اونقد بدو بدو داشتم که... فیزیکی مهم نیست، بار روانی خیلی بدی داشتم. اونقد بد که حتی الان با گذشتن ساعت از نیمه شب با تمام خستگیها، خواب به چشمم نمیاد چون هنوز هضم ندادم امروز رو. انگاری رویا شده بود که آرامش امشب رو ببینم.

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

من خیلی اهل آپلود کردن عکس توی وبلاگم نیستم. ینی باید بگم تقریبا نیستم.کلا کارم نوشتن و کشیدنه.عکاسی حرفه ای هم انجام میدما ولی دوست دارم عکسامو با نوشته هام ادغام کنم.توی کلمات حسم کامل بیان میشه. شاید بخاطر این باشه که هیچوقت هم صحبتی یا دوستی نداشتم که روحم باهاش آروم باشه.اگه دقت کرده باشی، کلا شاید ۴ ۵ تا پست باشه که عکس داره. اووووه اونم از پستهای عهد دقیانوسم باشه.چندتا دلیل داشته.اول اینکه بخاطر بچه هام و مشغله های زندگیم، خیلی وقت کلنجار رفتن با امکانات بلاگفارو نداشتم.ینی کلا از امکانات بلاگفا: نوشتن، ثبت موقت، ادامه مطلب و وبلاگ دوستانش رو خوب یاد گرفتم و به همینا بسنده کردم.کلا اینجوریه شخصیتم. شاید ضعف بزرگی باشه که مثلا چرخ آخرین مدل دارم ولی از ۴۰ تا آپشنش فقط دوتاشو استفاده میکنم. کلا تمام دکمه هاشو خاموش کردم. حتی نتونستم با چشمی چرخم ارتباط برقرار کنم. همیشه هم بهم میخندن و مسخره ام میکنن که چرا امکاناتی که دارم رو استفاده نمیکنم!!!! میدونم این خیلی بده که نمیتونم با تکنولوژی پرسرعت، خودمو وفق بدم !!!!خیلیم سعی کردم این رفتارم رو اصلاح کنم اما موفق نشدم فعلا.یا حتی برخلاف بقیه سرچ کردن توی گوگل آخرین راهکار منه برای پیدا کردن مطلبی!!!!حتی از تمام امکانات گوشیم طی سالهای طولانی باخبر میشدم. البته این گوشی آخرم رو دیگه زود کشف کردمش. هر چند اینم مدیون این بودم که سامسونگ یه سری از امکاناتش تغییر نمیکنه وگرنه اونقد درگیری دارم که وقت زیرورو کردن گوشی رو ندارم.یه دلیل دیگه هم. اونم اینه که من همیشه دوست داشتم علاقمندیامو کم کم کشف کنم و یواش یواش رو کنم داشته هامو. مثلا وقتی یه چیزی ترند میشه توی شغل خودم، اونو تهیه میکنم اما استفاده اش نمیکنم. میمونه وقتی که خو

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

دلم برای وقتهایی که هر بار مدیریت رو باز میکردم، یه کامنت جدید داشتم، تنگ شدههمون شبهایی که پای وبلاگ مینشستیم و با کامنت در ارتباط بودم. ینی با کامنت چت میکردیم. آخ آخ... یکی نبود بهمون بگه چرا کامنت مینویسید؟ برید توی چت روم. انگاری هممون فضای نظر نوشتن توی وبلاگهامون رو دوست داشتیم.اون موقع ها من هر از چندگاهی از وبلاگم خارج میشدم و دوباره وارد میشدم ببینم عدد این نظرات کجا رفته. مدام مثل اس ام اس بانک اعلام موجودی میکردم....خداییش چرا این دلخوشیا ازمون گرفته شد؟؟؟زندگی میکردیم باهم ، کنار هم، اما از فاصله ی دور.دردامونو میگفتیم. شریک میشدیم. غصه میخوردیم. میخندیدیم. حتی غیرتی میشدیم برای همدیگه. انگاری از این فاصله میتونستیم همدیگه رو کنترل کنیم!هیچوقت یادم نمیره روی موهای بلند سوسن تعصب بدی داشتم. روزی که موهاشو پسرونه زد من شر بپا کردم و اونم ازم دلگیر شد....هی...تجربه ی قشنگی بود اون روزهامون.وقتی به پستهای سال ۸۸ برمیگردم و میخونم، دلم میگیره. ینی یه جوری که دلم میخواست توی همون سالها میموندم...سال ۸۸ سالی که اولین ماشینم رو خریدم... اونم صفر کیلومتر...سالی که اولین بار آموزش دادم و وارد حوزه ی آموزش شدم.سالی که اوج بلاگفایی بود برام. ۱۳۰ ۴۰ تا وبلاگ توی پیوند های روزانه ام بود.سالی که اولین بار تونستم نوشته هامو بصورت تکست مرتب دربیارم.سالی که بیشترین تایپ رو داشتم و ساعتها مینوشتم بدون وقفه!!!متن های ادبی که هنوزم با خوندنش به خودم افتخار میکنم و کیف میکنم.از اون سال فقط یه کد مونده که نزدیک به ۱۵ ساله پین کد سیمکارتمه.۴ رقم آخر به شماره تلفن که هنوزم حفظم.همون سال یاد گرفتم دردهامو با درد دیگه ای پوشش بدم.دلم میخواد بدونم الان امیر احمدی کجاست؟؟؟ آیا هنوز ایمیل های

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

حرف باید خودش بیاد نه که سطل بندازی بکشی ...اونایی که منو میشناسن میدونن من روی عکس پروفایل تعصب خاصی دارم. خودمم شاید هر ۵ سال یکبار عکس عوض کنم البته روی خط کاری اصلا اینکارو نمیکنم.بگذریمتوی این آدمای دور و برم فقط یک نفر اینو خوب درک کرده و هروقت عکسم عوض بشه میفهمه یه تحولی در من صورت گرفته. یا حتی وقتی به مدت طولانی پروفایلم سیاه بود، چند نفری به اون یه نفر اضافه شدن و وقتی فهمیدن این سیاهی ربطی نداره به اینکه عزیزی رو از دست داده باشم چون هیچکس عزیزتر از خودت نیست. وقتی خودمو از دست میدم و میمیرم، پروفایلم سیاه میشه.و اما اون یک نفر، حتی وقتی پروفایلشو عوض میکنه ازم انتظار واکنش داره. تو حاشیه نیستم اما برام مهمه این یه موضوع.امیرمحمد هم به خودم رفته. وقتی دیدم پروفایلش عوض شده فکر کردم هک شده و خیلی نگرانش شدم، بلافاصله بهش پیام دادم اما چندین ساعت بعد وقتی دیدم جواب نداد بهش زنگ زدم. طفلی خواب بود وقتی هراسون پرید و فهمید نگرانم تعجب کرد و مجابش کردم عکس قبلی رو برگردونه.ازش تعجب کردم که چرا اینکارو کرده و اونم با تعجب بیشتری جواب داد دلیل خاصی نداشته همینجوری عوض کرده.خلاصه نمیدونم این خوبه یا بد!!!هر چی هست اینجوریم دیگه!!! نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر ۱۴۰۳ساعت 0:51 توسط ...| |

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:06

امروز صبح ساعت ۱۰ وقت داده بودن بهم برای انجام آزمایش...آزمایشی که دفه پیش نتونسته بودم انجامش بدم. دستیار دکتر روز قبل بهم زنگ زد و گفت یه دارویی هست بهت میگم برو بگیر و به کل پوست بدنت بزن یک ساعت قبل اینکه بیایی تا بتونی موقع انجام آزمایش درد کمتری داشته باشی.تماس که قطع شد اسم دارو رو برام پیامک کرد و لباس پوشیدم رفتم از داروخانه ی شبانه روزی تهیه کردم.صبح ساعت ۶ به رسم عادت بیدار شدم و دوش گرفتم و صبونه ی مفصلی خوردم و داروی تجویز شده رو استعمال کردم و یه تجربه ی جدیدی رو توی زندگیم پشت سر گذاشتم.بعد از مصرف دارو باید خودمو به نایلونی میپیچیدم و حسابی میپوشوندم کل پوستم رو.دارو سرد بود...چند دیقه ای نگذشته بود که کل پوستم شروع کرد به گرم شدن...گرم شد...داغ شد...سرد شد ... بی حس شد...سعی کردم بهش فکر نکنم.کل تنم رو پیچیدم توی نایلون و ...پیراهن ساحلی سبز بته جقه دارم رو پوشیدم و شال قرمزم رو سرم کردم و سرمه کشیدم به چشام و یه رژ کمرنگ زدم و مولکول....باید خودمو قوی نگه میداشتم. وقت باختن نبود...با بی حسی که داشتم بعید میدونستم بتونم رانندگی کنم برای همین با احتیاط از پارکینگ خارج شدم.فقط کف دستم و کف پاهام حس داشت. حتی صورتم هم بی حس بود و نسیم صبحگاهی حالمو جا میورد...صدای خش خش نایلون اذیتم میکرد. صدای موزیک رو بلند کردم که حواسم پرت بشه و به اتفاقاتی که قرار بود برام بیفته فکر نکنم.یک هفته ست روی همون سه تا ریمیکس قفلی زدم.میخوند و توی فضا سیر میکردم...یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم یکی از پشت داره چراغ میده. سرعتمو کم کردم و از کنارم رد شد و اشاره کرد بایستم. وقتی ایستادم دیدم مرتیکه از ماشینش پیاده شد و اومد جلو وگفت: کجا میری؟بدون اینکه جوابشو بدم مسیرمو کج کردم

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:06

من به اقتزای شغلم سالهاست که دروغگوی ماهری شدمینی مجبورم که دروغ بگم.اصلا اگه دروغ نگم روزم شب نمیشه. برای همین خیلی راحت میتونم تشخیص بدم راست و دروغ رو.این موضوع رو بچه هام خیلی خوب میدونن و خوب هم درکش کردن. هیچوقت هم کاری نکردم که مجبور بشن بهم دروغ بگن. حداقل توی این مورد خدارو شکر میکنم که تونستم امین باشم براشون.نمیدونم اوس کریم چجوری میخواد باهام تسویه کنه؟! ولی خودش میدونه چی به چیه.خیلی برام زور داره وقتی طرف میدونه که میفهمم داره دروغ میگه اما باز ادامه میده...بگذریم***پشت ترافیک ماشین کناری گفت: فندک دارین؟بدون اینکه چیزی بگم دستمو بردم داخل کیفم و فندکمو بهش دادمسیگارشو روشن کرد و فندک رو بهم برگردوند به همراه یه نخ سیگاراز کارش تعجب کردم و حس کردم میخواد ادامه بده و حوصله اش توی ترافیک سر نرهتشکر کردم و سیگار رو بهش برگردوندمگفت : ببخشید وقتی دیدم فندک دارین گفتم حتما سیگاری هستین که بهتون تارف کردم.گفتم : نه سیگاری نیستمشیطنتش گل کرد و گفت نمیدونستم غیر از ما سیگاریها بقیه هم فندک میزارن تو کیفشونتوی این مکالمه ی کوتاه سعی کردم تو چشاش نگاه نکنمبقول رضا آدامس شد و چسبید بهم. به زور از دستش فرار کردم...توی مسیر تا برسم به دفتر به اتفاقی که افتاده بود فکر کردم.از ۲۷ اردیبهشت به بعد من کلا یه نخ سیگار کشیده بودم. حالا به جرم فندکی که توی کیفم بود و هدیه ی داداشم بود، اینجوری قضاوت شدم.***روزی که ماشینمو از نمایندگی تحویل گرفتم توی همون دور برگردون اول فهمیدم که ترمزش خیلی دیرتر از ترمز ماشین قبلیم عمل میکنه.یک ماهی طول کشید که من بهش عادت کنم و توی اون یک ماه خیلی خیلی سختم بود چون اصولا تند رانندگی میکنم و همین ترمز باعث شد من کمی از شدتم کاسته بشه.هر وقت هم عصبی

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:06

صفحه بندی